در این دنیا کسی یار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی غمخوار کسی نیست
دستم را بالا مي برم واسمان را پايين مي کشم مي
خواهم بزرگي زمين را نشان اسمان دهم! تا بداند
گمشده ي من نه در آغوش او.... که در همين خاک بي
انتهاست انقدر از دل تنگي هايم برايش خواهم گفت تا
سرخ شود.... تا نم نم بگريد... آن وقت رهايش خواهم
کرد و مي دانم کسي هرگز نخواهد دانست غم ان
غروب باراني همه از دلتنگي هاي من بود....
نظرات شما عزیزان:
?-†?êmê§ |